پایگاه فرهنگی مذهبی قرآن و عترت

به پایگاه فرهنگی مذهبی قرآن و عترت خوش آمدید

دوستان عزیز از هر قسمت از وبلاگ که بازدید میفرمایید اگر مشاهده فرمودید که دچار مشکلی هست لطفا با نظراتتون اعلام بفرمایید تا در اسرع وقت به مشکل پیش آمده رسیدگی شود ممنون

آخرین نظرات
  • ۱ آذر ۹۶، ۱۸:۱۰ - تیتیتی
    عالی
آموزش ها

اسلام آوردن عمر بن خطاب+سند

ابن اثیر مى ‏نویسد: «آن گاه عمر بعد از سى و نه مرد و بیست وسه زن اسلام آورد، و گفته‏ اند بعد از چهل مرد و یازده زن مسلمان شد، و هم گفته شده که بعد ازچهل وپنج مرد، و یازده زن به اسلام گروید. او بعد از مهاجرت مسلمین به حبشه اسلام آورد. قبل از او حمزة بن عبدالمطلب مسلمان شده بود، و بدین گونه مسلمانان نیرومند شدند.» ثُمَّ أَسْلَمَ عُمَرُ بَعْدَ تِسْعَةٍ وَثَلَاثِینَ رَجُلًا، وَثَلَاثٍ وَعِشْرِینَ امْرَأَةً، وَقِیلَ: أَسْلَمَ بَعْدَ أَرْبَعِینَ رَجُلًا، وَإِحْدَى عَشْرَةَ امْرَأَةً، وَقِیلَ: أَسْلَمَ بَعْدَ خَمْسَةٍ وَأَرْبَعِینَ رَجُلًا، وَإِحْدَى وَعِشْرِینَ امْرَأَةً.( الکتاب: الکامل فی التاریخ المؤلف: أبو الحسن علی بن أبی الکرم محمد بن محمد بن عبد الکریم بن عبد الواحد الشیبانی الجزری، عز الدین ابن الأثیر (المتوفى: 630هـ) تحقیق: عمر عبد السلام تدمری الناشر: دار الکتاب العربی، بیروت - لبنان الطبعة: الأولى، 1417هـ / 1997م  عدد الأجزاء: 10 ج1 ص679)
در پاورقى کامل ابن اثیر مى‏ نویسد مسلمان شدن عمر در سال ششم هجرت روز داد.( کلمه هجرت غلط چاپى است، و صحیح آن سال ششم بعثت بوده است.) و ابن اثیر سپس مى ‏افزاید:
ام عبدالله دختر ابوحثمه (که نامش لیلا بود) همسر عامر بن ربیعه عموزاده عمر مى ‏گوید: ما آماده حرکت به سوى حبشه بودیم. عامر دنبال کارى رفته بود.در این هنگام دیدم عمر که هنوز مشرک بود و در مقابل من ایستاد. ما قبلا از وى آزار زیادى مى‏ دیدیم.
عمر پرسید: ام عبدالله! مى‏ خواهید بروید؟ گفتم: آرى، به خدا مى ‏رویم به سرزمین خدا. چون ما را اذیت کردى و شکنجه دادى. مى‏رویم تا خدا گشایشى در کار ما پدید آورد.
عمر گفت: خدا همراهتان. این را درحالى گفت که دیدم منقلب شده است. وقتى عامربرگشت موضوع را به او گفتم. عام پرسید احتمال مى ‏دهى که عمر مسلمان شود؟ گفتم: آرى. عامر گفت: «او اسلام نخواهد آورد مگر اینکه الاغ خطاب مسلمان شود.» این را عامل بدین جهت گفت که عمر نسبت به مسلمین خشونت و سرسختى زیاد نشان مى ‏داد.
سپس ابن اثیر مى‏ گوید: علت مسلمان شدن عمر این بود که خواهرش خطاب و همسرش سعید بن زید عدوى، مسلمان شده بودند، و مسلمانان اسلام خود را از عمر کتمان مى‏ کردند. نعیم بن عبدالله عدوى هم اسلام خود را پنهان مى ‏داشت. خباب بن ارت به خانه فاطمه آمد و رفت مى ‏کرد و به وى قرآن مى ‏آموخت. روزى عمر درحالى که شمشیر به دست داشت، به قصد کشتن پیغمبر و مسلمانان که در خانه ارقم بن ابى ارقم در جنب کوه صفا گرد آمده بودند، رفت. در آن روز نزدیک چهل مرد از مسلمانان که به حبشه رفته و بازگشته بودند نزد پیغمبر حضور داشتند.
نعیم بن عبدالله از بستگان عمر در میان راه با او برخورد نمودند و پرسید: عمر! کجا؟ عمر گفت: مى‏ خواهم بروم محمد را که باعث پراکندگى قریش شده و دین آنها را به مسخره گرفته و خدایان آنها را دشنام مى ‏دهد به قتل رسانم.
نعیم گفت: به خدا غرور تو را گرفته است. گمان مى‏کنى اولاد عبدمناف پس از آنکه محمد را کشتى مى‏گذارند در روز زمین راه بروى؟ بهتر نیست که به فامیل خودت سر بزنى و به کار آنها برسى؟ عمر گفت: کدام یک از آنها؟ نعیم گفت: داماد و پسر عمویت‏ سعید بن زید و خواهرت فاطمه.به خدا هر دو مسلمان شده‏اند.
عمر برگشت و روى به خانه خواهر نهاد. در آن روز خباب بن ارت نزد آنها بود و به زن و شوهر قرآن یاد مى‏داد. همین که متوجه شدند عمر مى‏آید،حباب از ترس پنهان شد. فاطمه هم صفحه‏اى که آیات قرآنى در آن نوشته شده بود در زیر ران خود پنهان کرد.
عمر صداى قرآئت قرآن خباب را شنیده بود. به همین جهت وقتى وارد شد پرسید این زمزمه چه بود؟ خواهر و شوهر خواهر گفتند: چیزى شنیدى؟ عمر گفت: آرى، و به من اطلاع داده‏اند که شما دو نفر پیرو دین محمد شده‏اید. سپس به طرف سعید رفت و او را زیر ضربات خود گرفت.
فاطمه به یارى شوهر برخاست تا او را از دست عمر نجات دهد. عمر هم که این را دید فاطمه را مضروب ساختا و سرش را شکست. وقتى کار به این جا کشید خواهر و داماد گفتند: آرى ما مسلمان شده‏ایم و به خداى یگانه ایمان آورده‏ایم، هر کارى مى ‏خواهى بکن.
چون عمر سرخون آلود خواهر را دید از کرده خود پشیمان شد و به وى گفت: صفحه‏اى که شنیدم از روى آن مى‏خوانید بده ببینم محمد چه آورده است.
فاطمه گفت: مى ‏ترسم آن را پاره کنى. عمر قسم خورد که آن را مسترد خواهد داشت. فاطمه گفت:چون تو مشرک هستى نجسى، و قرآن را جز افراد پاک نمى‏تواند مس کند. عمر هم رفت و غسل کرد، سپس فاطمه صفحه قرآن را به دست او دغاد وعمر که خواندن مى ‏دانست‏ شروع به قرائت آن کرد. اوائل سوره طه بود. وقتى آن را خواند گفت: چه سخن خوبى است.
همین که خباب این را از عمر شنید از نهانگاه بیرون آمد. عمر گفت: اى خباب مرا ببر نزد محمد تا اسلام بیاورم. به دنبال عمر همراه خباب آمد به در خانه‏اى که پیغمبر و یارانش در آن بودند و در زد.
مردى از یاران پیغمبر برخاست و از روزنه در نگاه کرد و چون دید عمر است و شمشیر به دست دارد موضوع را به پیغمبر خبر داد.
حمزه عموى پیغمبر گفت: یا رسول الله! اجازه بدهید وارد شود. اگر کار خیرى با ما دارد او را مى ‏پذیریم، و چنانچه اندیشه بدى در سر دارد با شمشیر خودش به قتلش مى ‏رسانیم.
هنگامى که عمر وارد شد گفت: یا رسول الله! آمده‏ام تا به خدا پیغمبرش ایمان بیاورم. پیغمبر از شنیدن این سخن تکبیرى گفت که هر کس در مسجد الحرام بود متوجه شد عمر مسلمان شده است.
عمر مى ‏گوید: وقتى مسلمان شدم آمدم به در خانه ابوجهل و در زدم ابوجهل بیرون آمد و گفت: مرحبا! برادر زاده چه خبر؟ گفتم: آمده‏ام تا به تو بگویم مسلمان شده‏ام، و به محمد ایمان آورده‏ام، و آنچه را او از جانب خدا آورده است تصدیق دارم.
ابوجهل که این را شنید در را بست و گفت: تف بر تو و خبرى که آورداى.
سپس ابن اثیر مى ‏نویسد: درباره اسلام آوردن عمر طورى دیگرى هم گفته‏ اند. بدون تعصب باید گفت آنچه راجع به اسلام آوردن ابوبکر و عمر و عثمان و تاریخ و زمان آن رد تارخ و حدیث منقول از طرف عامه آمده است، باید با قید احتیاط تلقى شود. زیرا بنى امیه که مى‏خواستند فضائل اهل بیت علیهم السلام را از نظرها محو کنند، بعضى از صحابه دنیاپرست مانند ابوهریره و سمرة بن جندب و غیره را واداشتند، تا در مقابل فضائل و مناقب و افتخارات اهلبیت پیغمبر صلى الله علیه و آله و شخص على علیه السلام، احادیثى وضع و جعل نمایند، و از جمله اینکه فضایل خلافاى ثلاثه را بیش و پیش از آنها وانمود کنند.
قَالَتْ أُمُّ عَبْدِ اللَّهِ بِنْتُ أَبِی حَثْمَةَ، وَکَانَتْ زَوْجَ عَامِرِ بْنِ رَبِیعَةَ: إِنَّا لَنَرْحَلُ إِلَى أَرْضِ الْحَبَشَةِ، وَقَدْ ذَهَبَ عَامِرٌ لِبَعْضِ حَاجَتِهِ، إِذْ أَقْبَلَ عُمَرُ وَهُوَ عَلَى شِرْکِهِ حَتَّى وَقَفَ عَلَیَّ، وَکُنَّا نَلْقَى مِنْهُ الْبَلَاءَ أَذًى وَشِدَّةً، فَقَالَ: أَتَنْطَلِقُونَ یَا أُمَّ عَبْدِ اللَّهِ؟ قَالَتْ: قُلْتُ: نَعَمْ وَاللَّهِ لَنَخْرُجَنَّ فِی أَرْضِ اللَّهِ، فَقَدْ آذَیْتُمُونَا وَقَهَرْتُمُونَا، حَتَّى یَجْعَلَ اللَّهُ لَنَا فَرَجًا. قَالَتْ: فَقَالَ: صَحِبَکُمُ اللَّهُ، وَرَأَیْتُ لَهُ رِقَّةً وَحُزْنًا. قَالَتْ: فَلَمَّا عَادَ أَخْبَرْتُهُ وَقُلْتُ لَهُ: لَوْ رَأَیْتَ عُمَرَ وَرِقَّتَهُ وَحُزْنَهُ عَلَیْنَا! قَالَ: أَطَمِعْتِ فِی إِسْلَامِهِ؟ قُلْتُ: نَعَمْ. فَقَالَ: لَا یُسْلِمُ حَتَّى یُسْلِمَ حِمَارُ الْخَطَّابِ، لِمَا کَانَ یَرَى مِنْ غِلْظَتِهِ وَشِدَّتِهِ عَلَى الْمُسْلِمِینَ، فَهَدَاهُ اللَّهُ تَعَالَى فَأَسْلَمَ، فَصَارَ عَلَى الْکُفَّارِ أَشَدَّ مِنْهُ عَلَى الْمُسْلِمِینَ.
وَکَانَ سَبَبُ إِسْلَامِهِ أَنَّ أُخْتَهُ فَاطِمَةَ بِنْتَ الْخَطَّابِ کَانَتْ تَحْتَ سَعِیدِ بْنِ زَیْدِ بْنِ عَمْرٍو الْعَدَوِیِّ، وَکَانَا مُسْلِمَیْنِ یُخْفِیَانِ إِسْلَامَهُمَا مِنْ عُمَرَ، وَکَانَ نُعَیْمُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ النَّحَّامُ الْعَدَوِیُّ قَدْ أَسْلَمَ أَیْضًا وَهُوَ یُخْفِی إِسْلَامَهُ فَرَقًا مِنْ قَوْمِهِ، وَکَانَ خَبَّابُ بْنُ الْأَرَتِّ یَخْتَلِفُ إِلَى فَاطِمَةَ یُقْرِئُهَا الْقُرْآنَ، فَخَرَجَ عُمَرُ یَوْمًا وَمَعَهُ سَیْفُهُ یُرِیدُ النَّبِیَّ - صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ - وَالْمُسْلِمِینَ، وَهُمْ مُجْتَمِعُونَ فِی دَارِ الْأَرْقَمِ عِنْدَ الصَّفَا، وَعِنْدَهُ مَنْ لَمْ یُهَاجِرْ مِنَ الْمُسْلِمِینَ فِی نَحْوِ أَرْبَعِینَ رَجُلًا، فَلَقِیَهُ نُعَیْمُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ فَقَالَ: أَیْنَ تُرِیدُ یَا عُمَرُ؟ فَقَالَ: أُرِیدُ مُحَمَّدًا الَّذِی فَرَّقَ أَمْرَ قُرَیْشٍ وَعَابَ دِینَهَا فَأَقْتُلُهُ. فَقَالَ نُعَیْمٌ: وَاللَّهِ لَقَدْ غَرَّتْکَ نَفْسُکَ، أَتَرَى بَنِی عَبْدِ مَنَافٍ تَارِکِیکَ تَمْشِی عَلَى الْأَرْضِ وَقَدْ قَتَلْتَ مُحَمَّدًا؟ أَفَلَا تَرْجِعُ إِلَى أَهْلِکَ فَتُقِیمَ أَمْرَهُمْ؟ قَالَ: وَأَیُّ أَهْلِی؟ قَالَ: خَتَنُکَ وَابْنُ عَمَّتِکَ وَابْنُ عَمِّکَ سَعِیدُ بْنُ زَیْدٍ وَأُخْتُکَ فَاطِمَةُ، فَقَدْ وَاللَّهِ أَسْلَمَا.
فَرَجَعَ عُمَرُ إِلَیْهِمَا وَعِنْدَهُمَا خَبَّابُ بْنُ الْأَرَتِّ یُقْرِئُهُمَا الْقُرْآنَ. فَلَمَّا سَمِعُوا حِسَّ عُمَرَ تَغَیَّبَ خَبَّابٌ، وَأَخَذَتْ فَاطِمَةُ الصَّحِیفَةَ أَنَّکُمَا تَابَعْتُمَا مُحَمَّدًا، وَبَطَشَ بِخَتَنِهِ سَعِیدِ بْنِ زَیْدٍ، فَقَامَتْ إِلَیْهِ أُخْتُهُ لِتَکُفَّهُ، فَضَرَبَهَا فَشَجَّهَا، فَلَمَّا فَعَلَ ذَلِکَ قَالَتْ لَهُ أُخْتُهُ: قَدْ أَسْلَمْنَا وَآمَنَّا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ، فَاصْنَعْ مَا شِئْتَ.
وَلَمَّا رَأَى عُمَرُ مَا بِأُخْتِهِ مِنَ الدَّمِ نَدِمَ وَقَالَ لَهَا: أَعْطِنِی هَذِهِ الصَّحِیفَةَ الَّتِی سَمِعْتُکُمْ تَقْرَأُونَ فِیهَا الْآنَ، حَتَّى أَنْظُرَ إِلَى مَا جَاءَ بِهِ مُحَمَّدٌ. قَالَتْ: إِنَّا نَخْشَاکَ عَلَیْهَا، فَحَلَفَ أَنَّهُ یُعِیدُهَا. قَالَتْ لَهُ: وَقَدْ طَمِعَتْ فِی إِسْلَامِهِ: إِنَّکَ نَجِسٌ عَلَى شِرْکِکَ، وَلَا یَمَسُّهَا إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ، فَقَامَ فَاغْتَسَلَ. فَأَعْطَتْهُ الصَّحِیفَةَ وَقَرَأَهَا، وَفِیهَا: (طه) ، وَکَانَ کَاتِبًا، فَلَمَّا قَرَأَ بَعْضَهَا قَالَ: مَا أَحْسَنَ هَذَا الْکَلَامَ وَأَکْرَمَهُ! فَلَمَّا سَمِعَ خَبَّابٌ خَرَجَ إِلَیْهِ وَقَالَ: یَا عُمَرُ إِنِّی وَاللَّهِ لَأَرْجُو أَنْ یَکُونَ اللَّهُ قَدْ خَصَّکَ بِدَعْوَةِ نَبِیِّهِ، فَإِنِّی سَمِعْتُهُ أَمْسِ وَهُوَ یَقُولُ: «اللَّهُمَّ أَیِّدِ الْإِسْلَامَ بِعُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ أَوْ بِأَبِی الْحَکَمِ بْنِ هِشَامٍ» ، فَاللَّهَ اللَّهَ یَا عُمَرُ! فَقَالَ عُمَرُ عِنْدَ ذَلِکَ: فَدُلَّنِی یَا خَبَّابُ عَلَى مُحَمَّدٍ حَتَّى آتِیَهُ فَأُسْلِمَ. فَدَلَّهُ خَبَّابٌ، فَأَخَذَ سَیْفَهُ وَجَاءَ إِلَى النَّبِیِّ - صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ - وَأَصْحَابِهِ فَضَرَبَ عَلَیْهِمُ الْبَابَ، فَقَامَ رَجُلٌ مِنْهُمْ فَنَظَرَ مِنْ خَلَلِ الْبَابِ، فَرَآهُ مُتَوَشِّحًا سَیْفَهُ، فَأَخْبَرَ النَّبِیَّ - صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ - بِذَلِکَ، فَقَالَ حَمْزَةُ: ائْذَنْ لَهُ، فَإِنْ کَانَ جَاءَ یُرِیدُ خَیْرًا بَذَلْنَاهُ لَهُ، وَإِنْ أَرَادَ شَرًّا قَتَلْنَاهُ بِسَیْفِهِ.
فَأَذِنَ لَهُ، «فَنَهَضَ إِلَیْهِ النَّبِیُّ - صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ - حَتَّى لَقِیَهُ فَأَخَذَ بِمَجَامِعِ رِدَائِهِ ثُمَّ جَذَبَهُ جَذْبَةً شَدِیدَةً وَقَالَ: مَا جَاءَ بِکَ؟ مَا أَرَاکَ تَنْتَهِی حَتَّى یُنْزِلَ اللَّهُ عَلَیْکَ قَارِعَةً. فَقَالَ عُمَرُ: یَا رَسُولَ اللَّهِ جِئْتُ لِأُومِنَ بِاللَّهِ وَبِرَسُولِهِ، فَکَبَّرَ - صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ - تَکْبِیرَةً عَرَفَ مَنْ فِی الْبَیْتِ أَنَّ عُمَرَ أَسْلَمَ» . فَلَمَّا أَسْلَمَ قَالَ: أَیُّ قُرَیْشٍ أَنْقَلُ لِلْحَدِیثِ؟ قِیلَ: جَمِیلُ بْنُ مَعْمَرٍ الْجُمَحِیُّ، فَجَاءَهُ فَأَخْبَرَهُ بِإِسْلَامِهِ، فَمَشَى إِلَى الْمَسْجِدِ وَعُمَرُ وَرَاءَهُ وَصَرَخَ: یَا مَعْشَرَ قُرَیْشٍ أَلَا إِنَّ ابْنَ الْخَطَّابِ قَدْ صَبَأَ. فَیَقُولُ عُمَرُ مِنْ خَلْفِهِ: کَذَبَ وَلَکِنِّی أَسْلَمْتُ، فَقَامُوا، فَلَمْ یَزَلْ یُقَاتِلُهُمْ وَیُقَاتِلُونَهُ حَتَّى قَامَتِ الشَّمْسُ وَأَعْیَا، فَقَعَدَ وَهُمْ عَلَى رَأْسِهِ، فَقَالَ: افْعَلُوا مَا بَدَا لَکُمْ، فَلَوْ کُنَّا ثَلَاثَمِائَةِ نَفَرٍ تَرَکْنَاهَا لَکُمْ أَوْ تَرَکْتُمُوهَا لَنَا، یَعْنِی مَکَّةَ.
فَبَیْنَمَا هُمْ کَذَلِکَ إِذْ أَقْبَلَ شَیْخٌ عَلَیْهِ حُلَّةٌ فَقَالَ: مَا شَأْنُکُمْ؟ قَالُوا: صَبَأَ عُمَرُ. قَالَ فَمَهْ، رَجُلٌ اخْتَارَ لِنَفْسِهِ أَمْرًا فَمَاذَا تُرِیدُونَ؟ أَتَرَوْنَ بَنِی عَدِیٍّ یُسْلِمُونَ لَکُمْ صَاحِبَهُمْ هَکَذَا؟ خَلُّوا عَنِ الرَّجُلِ. وَکَانَ الرَّجُلُ الْعَاصَ بْنَ وَائِلٍ السَّهْمِیَّ.
قَالَ عُمَرُ: لَمَّا أَسْلَمْتُ أَتَیْتُ بَابَ أَبِی جَهْلِ بْنِ هِشَامٍ فَضَرَبْتُ عَلَیْهِ بَابَهُ، فَخَرَجَ إِلَیَّ وَقَالَ: مَرْحَبًا بِابْنِ أَخِی! مَا جَاءَ بِکَ؟ قُلْتُ: جِئْتُ لِأُخْبِرَکَ أَنِّی قَدْ أَسْلَمْتُ وَآمَنْتُ

( الکتاب: الکامل فی التاریخ  المؤلف: أبو الحسن علی بن أبی الکرم محمد بن محمد بن عبد الکریم بن عبد  الواحد الشیبانی الجزری، عز الدین ابن الأثیر (المتوفى: 630هـ) تحقیق: عمر  عبد السلام تدمری الناشر: دار الکتاب العربی، بیروت - لبنان الطبعة:  الأولى، 1417هـ / 1997م  عدد الأجزاء: 10 ج1 ص680-681)

جهل به سوره های نمازهای عید+سند
 
عمربن خطاب نمى ‏دانست که رسول خدا (صلی الله علیه واله) در نماز عید چه سوره هائى مى ‏خواند
یکى از نمازهائى که در اسلام بدان سفارش شده و فقهاى امامیه (ایّدهم اللّه) عموما می‏فرمایند که در زمان حضور امام معصوم واجب است، نماز عید است، یعنى عید فطر و عید قربان.
رسول خدا (صلی الله علیه واله) هرگاه در مدینه بودند این دو نماز را به جماعت می‏خواندند و اصحاب کیفیت آن را از حضرتش آموختند. از جمله یاد گرفتند که در هر رکعت آن چه سوره‏اى خوانده شود.
ما شیعیان و پیروان اهل بیت علیهم‏السلام از آن بزرگواران یاد گرفتیم که خواندن چه سوره‏اى در هر رکعت مستحب است ولى اهل سنت که اهل بیت را به کنارى زدند چیز دیگرى می‏گویند.
ما در ابتداى بحث از «خلفا در صحاح» در پیشگفتار آن نوشتیم که حذیفه می‏گوید: کار ما به جائى رسید که نماز را هم در خفا می‏خواندیم. با آن جو خفقان، چگونه میتوان انتظار داشت که اصحاب بدانند رسول خدا (صلی الله علیه واله)در نماز عید چه سوره هایى میخواند، در حالى که می‏گویند: «على علیه‏ السلام در جمل نمازى خواند که ما را به یاد نماز رسول خدا(صلی الله علیه واله) انداخت که یا آن را فراموش کرده بودیم و یا ترکش نمودیم.
917 - حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَامِرِ بْنِ زُرَارَةَ قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو بَکْرِ بْنُ عَیَّاشٍ، عَنْ أَبِی إِسْحَاقَ، عَنْ بُرَیْدِ بْنِ أَبِی مَرْیَمَ، عَنْ أَبِی مُوسَى، قَالَ: «صَلَّى بِنَا عَلِیٌّ، یَوْمَ الْجَمَلِ، صَلَاةً ذَکَّرَنَا صَلَاةَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ، فَإِمَّا أَنْ نَکُونَ نَسِینَاهَا، وَإِمَّا أَنْ نَکُونَ تَرَکْنَاهَا، فَسَلَّمَ عَلَى یَمِینِهِ وَعَلَى شِمَالِهِ»
سنن ابن ماجه، ج 1 ص 296، کتاب اقامة الصلاة والسنة فیها، باب 28، ح 917.
حال سرى به صحاح سته مى ‏زنیم تا ببینیم آیا عمر مز‏دانست که رسول خدا (صلی الله علیه واله) در نماز عید چه سوره هائى می‏خواند؟
«عن أبی واقد اللیثى (ابو واقد را از کسانى مى‏ دانند که زود اسلام آورد. در جنگ بدر شرکت داشت. مسلم از او فقط یک حدیث از رسول خدا (صلی الله علیه واله)نقل کرده و احمد در مسند خویش 6 حدیث.
از مجموع روایاتى که از اصحاب نقل شده چنین بر مى ‏آید که آنان ـآنگونه که اهل سنت ادعا می‏کنندـ چنین نبود که پاى صحبت رسول خدا (صلی الله علیه واله) نشسته و بخواهند چیز یاد بگیرند تا چه رسد بگوئیم که آنها مجتهد بوده باشند!)
قال: سألنى عمر بن الخطاب عما قرأ به رسول اللّه (صلی الله علیه واله) فی یوم العید؟ فقلت: باقتربت الساعة وق والقرآن المجید.»
صحیح مسلم، ج 2 ص 607، کتاب صلاة العیدین، باب 3، ح 14 و 15.سنن ابن ماجه، ج 1 ص 408، کتاب اقامة الصلاة والسنة فیها، باب 157، ح 1282.سنن ترمذى، ج 2 ص 415، ابواب الصلاة، (ابواب الجمعة باب 33) ح 534.سنن أبی داود، ج 1 ص 300، کتاب الصلاة، باب ما یقرأ فی الاضحى والفطر، ح 1154.سنن نسائى، ج 3 ص 181، کتاب صلاة العیدین، باب 12، ح 1563.
از روایت ابن ماجه برمى‏ آید که عمر هنگامى که می‏خواست به نماز عید برود این سؤال را از او پرسید و نسائى صریحا به همین صورت نوشته است.
از غیر ابو واقد روایت کرده‏اند که رسول خدا (صلی الله علیه واله) در نماز عید «سَبِّحِ اسْمَ رَبِّکَ الاَْعْلى» و «هَلْ أَتاکَ حَدِیثُ الْغاشِیَةِ» مى ‏خواند. (ابن ماجه و ترمذى و نسائى از نعمان بن بشیر و ابن ماجه از ابن عباس)
حدیث شماره 1281 و 1283 از ابن ماجه، و حدیث 533 از ترمذی، و حدیث شماره 1564 از نسائى.
سؤال مهمى که مطرح مى ‏باشد اینکه چرا عمر از او شاهد نخواست؟!
توجه داشته باشید که ما روایات فوق را متعارض نمی‏دانیم چه آنکه ممکن است روزى که ابو واقد حاضر بود دو سوره مذکور را خوانده باشد. بهر حال از این روایت برمی‏آید که مسأله علم عمر جز حدیثى ساختگى چیز دیگرى نیست.

مخالفت صحابه با نصب عمر+سند
 
لَمَّا اسْتَخْلَفَ أَبُو بَکْرٍ عُمَرَ رَضِیَ اللَّهُ تَعَالَى عَنْهُمَا قَالَ لِمُعَیْقِیبٍ الدَّوْسِیِّ مَا یَقُولُ النَّاسُ فِی اسْتِخْلَافِی عُمَرَ قَالَ : کَرِهَهُ قَوْمٌ ، وَرَضِیَهُ قَوْمٌ آخَرُونَ قَالَ فَاَلَّذِینَ کَرِهُوهُ أَکْثَرُ أَمْ الَّذِینَ رَضَوْهُ ؟ قَالَ : بَلْ الَّذِینَ کَرِهُوهُ
الآداب الشرعیّة: ج1 ، ص 71 ، باب : فَصْلٌ ( فِی حِفْظِ اللِّسَانِ وَتَوَقِّی الْکَلَامِ ) به تحقیق شعیب الأرنؤوط/ عمر القیام، ط. مؤسسة الرسالة - بیروت، سنة النشر: 1417، ( 3 جلدی ) .
زمانی که ابوبکر ،عمر را به عنوان خلیفه منسوب کرد به معیقب دوسی گفت : نظر مردم نسبت به انتصاب عمر به خلافت چیست ؟ معیقب دوسی گفت : عده ای از این کار تو ناراضی هستند و عده ای رضایت دارند.ابوبکر پرسید:مخالفین با نصب عمر بیشترند یا موافقین با او؟معیقب دوسی جواب داد : مخالفین بیشترند .
ابن عساکر نقل می کند :
دخل على أبی بکر  طلحة والزبیر وعثمان وسعد وعبد الرحمن وعلى بن أبی طالب فقالوا: ماذا تقول لربّک وقد استخلفت علینا عمر .
تاریخ مدینة دمشق:ج44 ص248، ذیل ترجمه عمر بن الخطاب بن نفیل ... ؛ تاریخ المدینة لابن شبة النمیری: ج 2 ص 666 ، باب ذکر عهد أبی بکر " إلى عمر " واستخلافه إیاه ووصیته إیاه .
(وقتی ابوبکر عمر را به خلافت منصوب کرد) طلحة و زبیر وعثمان وسعد وعبد الرحمن وعلى بن أبی طالب (علیه السلام) بر او وارد شدند و به او گفتند :  به خداوند چه جوابی خواهی داد در حالی که عمر را به عنوان  خلیفه بر ما منصوب کرده ای ؟

جهل به گرفتن جزیه از اهل کتاب+سند
 
اهل کتاب در پناه اسلام و مسلمین بوده و از پرداخت مالیاتهاى اسلامى از قبیل خمس و زکات معاف بودند واز آنجا که حکومت اسلامى مسؤول حفظ مال و جان و عرض آنها بود، کمک آنها به حکومت، پرداخت مقدارى وجه سرانه به عنوان «جزیه» به حاکم اسلامى بوده است.
البته امروزه هرکس مقدارى به عنوان مالیات پرداخت مى ‏کند که مستقیم یا غیر مستقیم، حکومت از مردم مى‏ گیرد و خمس و زکات که با قصد قربت و به عنوان عبادت مالى مسلمین مقرر شده به حکومت پرداخت نمى ‏شود و هر کدام مصرف خاص خودش را دارد.
«ولم یکن عمر اخذ الجزیة من المجوس حتى شهد عبد الرحمن بن عوف أنّ رسول اللّه (ص) اخذها من مجوس هجر». صحیح بخارى، ج 4 ص 117، باب فضل الجهاد والسیر، باب الجزیة والموادعة...  .سنن ترمذى، ج 4 ص 124 و 125، کتاب السیر، باب 31، ح 1586 و 1587.سنن أبی  داود، ج 3 ص 168، کتاب الخراج والامارة والفى‏ء، باب فی اخذ الجزیة من  المجوس، ح 3043.
«... عمر از مجوس جزیه نمى ‏گرفت تا آنکه عبد الرحمن بن عوف گواهى داد که رسول خدا (صلی الله علیه واله)از مجوس هجر جزیه گرفت».
هجر شهرى است در بحرین که داراى درختان خرماى زیادى است و ضرب المثل «کناقل التمر إلى الهجر» معروف است و ما در فارسى مى ‏گوئیم: «زیره به کرمان مى‏ برى» و عرب مى ‏گوید: «خرما به هجر مى ‏برى».
آرى عمر نمى ‏دانست که از مجوس باید جزیه گرفت این نیز از مواردى است که باید از عبد الرحمن شاهد می ‏خواست و نخواست!

شجاعت های عمر بن خطاب+سند
از شجاعت و پهلوانی های عمر چیزهای زیادی می شنویم تا آنجا که گفته شده هنگامی که عمر اسلام آورد ، قریش به وحشت افتاد و با اسلام عمر ، مسلمانان نیرومند شدند و گفته شده خداوند بوسیله عمربن خطاب اسلام را عزت بخشید و گفته شده پیامبر دعوت خود را آشکار نکرد ، مگر پس از اسلام عمر .
ولی تاریخ راستین وحقیقی ،چیزی از شجاعت و قهرمانی عمر برای ما نقل نکرده است و هرگز تاریخ نشان نداده است که یک نفر از کفار مشهور یا فرد معمولی را در نبردی یا جنگی مثل بدر یا احد یا خندق و غیر آن ، به قتل رسانده باشد بلکه برعکس تاریخ به ما خبر داده که او در جنگ احد همراه دیگر فراری ها ،فرار کرد ، در جنگ حنین پا به فرار گذاشت و در جنگ خیبر وقتی پیامبر او را فرستاد با شکست برگشت و در آخرین آنها که سپاه اسامه بود ، در آن سربازی بود تحت فرماندهی جوانی به نام اسامه بن زید.
پس این ادعای پهلوانی ها و قهرمانی ها کجاست؟!!نیز می گویند : "جناب عمر بن خطاب از جوانی مرد میدان بود "
- کدام میدان ؟
آیا تا به حال شنیده‌اید که عمر بن الخطاب پشه‌ای را از دوش نبی مکرم اسلام صلی الله علیه وآله وسلم پرانده باشد ؟آیا تا به حال شنیده‌اید که عمر در میدان جنگ یک نفر کافر را کشته باشد ؟
به اعتراف خود علمای اهل سنت ، عمر در اکثر جنگ‌ها فرار می‌کرد ؛ از جمله در جنگ احد ، جنگ حنین ، جنگ خیبر و ... تا جایی که به وی لقب « فرّار غیر کرار» دادند .
فخر رازی از بزرگترین علمای تاریخ اهل سنت در باره فرار عمر و عثمان در جنگ احد می‌نویسد :
ومن المنهزمین عمر ، الا أنه لم یکن فی أوائل المنهزمین ولم یبعد ، بل ثبت على الجبل إلى أن صعد النبی صلى الله علیه وسلم ...(تفسیر الرازی ، الرازی ، ج 9 ، ص 50 )
از فرار کنندگان (در جنگ احد) عمر بود ؛ ولی او از نخستین فرار کنندگان نبود و زیاد دور نرفته بود ؛ بلکه بر بالای کوه ثابت ماند تا پیامبر به آن‌جا آمد .

 
  حتی یک روایت از کتاب‌های اهل سنت در باره شجاعت و جنگاوری‌های عمر در میدان جنگ نیامده است.اما وقتی در برابر زنان ، پیر مردان و مسلمانان عادی قرار می‌گرفت ، چنان خشن و شجاع می‌شد که انگار مثل او شجاع در روی زمین وجود ندارد . او آن قدر بر مؤمنین سخت می‌گرفت که حتی زنان مؤمنه نیز از ترس عمر خود را خیس و یا سقط جنین می‌کردند :
عن إبراهیم قال : طاف عمر بن الخطاب فی صفوف النساء ، فوجد ریحا طیبة من رأس امرأة ، فقال : لو أعلم أیتکن هی لفعلت ولفعلت ، لتطیب إحداکن لزوجها ... قال : فبلغنی أن المرأة [ التی ] کانت تطیبت بالت فی ثیابها من الفرق .(المصنف ، عبد الرزاق الصنعانی ، ج 4 ، ص 373 – 374، ح8117 )
عمر در میان صفوف زنان حرکت می‌کرد ، بوی خوشی از سر یکی از زنان استشمام کرد ، گفت : اگر بدانم که بوی خوش از سر کدامیک از شما است ، فلان و فلان می‌کنم . شما باید بوی خوش را برای همسرانتان استفاده کنید ... راوی می‌گوید : به من خبر دادند زنی که بوی خوش استفاده کرده بود ، از ترس عمر شلوارش را خیس کرده بود .
واستدعى عمر امرأة لیسألها عن أمر وکانت حاملا ، فلشدة هیبته ألقت ما فی بطنها ... .عمر ، زن حامله‌ای را خواست تا از وی در باره مسأله‌ای سؤال کند ، آن زن از ترس هیبت عمر فرزندش را سقط کرد ... .(شرح نهج البلاغة ، ابن أبی الحدید ، ج 1 ، ص 174)
به عبارت ساده تر شجاعت جناب عمر بن الخطاب برای زنان و اسیرانی بود که دیگران انها را دستگیر کرده بودند و دست و پایشان بسته بود و گرنه تاریخ شجاعتی از وی به ثبت نرسانده .دوستان اهل سنت توجه کنند که در فتح ایران جناب خلیفه حضور نداشت و سربازان و امیران لشکر ایران را فتح کردند و ربطی به شجاعتهای وی!!!!!!!! ندارد.

رأی شخصی عمر در اجرای حدود+سند
از ابى رافع نقل شده: که شرابخواری را آوردند نزد عمر بن خطاب پس به او گفت: هر آینه تو را می فرستم پیش مردی که او را ملایمت و ترحمى درباره تو نمی گیرد، پس او را پیش مطیع بن اسود عدوى فرستاد پس گفت: وقتی که فردا را صبح کردم پس او را حد میزنم پس عمر آمد واو می زد او را زدن سختى.
پس عمر گفت: این مرد را کشتى چند ضربه او را زدى گفت: شصت ضربه، گفت من قصاص میکنم از او به بیست ضربه.
ابو عبیده در معناى آن گوید: عمر می گفت من قرار میدهم سختى این زدن را قصاص به بیست شلاقی که باقی مانده است از حد پس آن را نزن به او.
17526 - أَخْبَرَنَا أَبُو عَبْدِ الرَّحْمَنِ السُّلَمِیُّ، أنبأ أَبُو الْحَسَنِ الْکَارِزِیُّ، أنبأ عَلِیُّ بْنُ عَبْدِ الْعَزِیزِ، عَنْ أَبِی عُبَیْدٍ، قَالَ: حَدَّثَنِی أَبُو النَّضْرِ، عَنْ سُلَیْمَانَ بْنِ الْمُغِیرَةِ، عَنْ ثَابِتٍ، عَنْ أَبِی رَافِعٍ، عَنْ عُمَرَ، رَضِیَ اللهُ عَنْهُ , أَنَّهُ أُتِیَ بِشَارِبٍ فَقَالَ: لَأَبْعَثَنَّکَ إِلَى رَجُلٍ لَا تَأْخُذُهُ فِیکَ هَوَادَةٌ , فَبَعَثَ بِهِ إِلَى مُطِیعِ بْنِ الْأَسْوَدِ الْعَدَوِیِّ فَقَالَ: إِذَا أَصْبَحْتَ غَدًا فَاضْرِبْهُ الْحَدَّ , فَجَاءَ عُمَرُ رَضِیَ اللهُ عَنْهُ وَهُوَ یَضْرِبُهُ ضَرْبًا شَدِیدًا فَقَالَ: قَتَلْتَ الرَّجُلَ , کَمْ ضَرَبْتَهُ؟ قَالَ: سِتِّینَ، قَالَ: أَقِصَّ عَنْهُ بِعِشْرِینَ قَالَ أَبُو عُبَیْدٍ: أَقِصَّ عَنْهُ بِعِشْرِینَ یَقُولُ: اجْعَلْ شِدَّةَ هَذَا الضَّرْبِ الَّذِی ضَرَبْتَهُ قِصَاصًا بِالْعِشْرِینَ الَّتِی بَقِیَتْ فِی هَذَا الْحَدِیثِ مِنَ الْفِقْهِ أَنَّ ضَرْبَ الشَّارِبِ ضَرْبٌ خَفِیفٌ , وَفِیهِ أَنَّهُ لَمْ یَضْرِبْهُ فِی سُکْرِهِ حَتَّى أَفَاقَ , أَلَمْ تَسْمَعْ قَوْلَهُ: إِذَا أَصْبَحْتَ غَدًا فَاضْرِبْهُ الْحَدَّ؟ قَالَ الشَّیْخُ رَحِمَهُ اللهُ: وَفِیهِ أَنَّ الزِّیَادَةَ عَلَى الْأَرْبَعِینَ تَعْزِیرٌ , وَلَیْسَتْ بِحَدٍّ
سنن کبرى ج 8 ص 317، شرح ابن ابى الحدید: ج 3 ص 133 
ببینید چگونه در حکم خدا رنگ برنگ می شود پس یک روز دو برابر می کند حد شرابخوار را و آن چهل شلاق است پیش اهل سنت پیش هشتاد شلاق می زند پس از آن در روز دیگر دلش بحال متهم می سوزد و بیست ضربه شلاق کم می کند و تلافى می کند شده زدن را به کم کردن مقدارى بعد از سپردن شرابخوار به مردی که او را به خشونت و شده می شناخت و تمام آن زاید است بر قانون خدائی که پیامبر منزه آن را آورده است. و در حدیث است که فرداى قیامت مردى را می آورند که بیش از مقدار حد زده است پس خداوند میفرماید:
براى چه زیادتر از آنچه که دستور دادم زدى، پس می گوید: 
اى پروردگار براى تو غضب کردم و بیشتر زدم پس می فرماید: 
آیا هر آینه غضب تو شدیدتر از غضب من بود. و کسى را می آورند که تقصیر کرده در حد پس به او می فرماید: 
بنده من چرا تقصیر کردى می گوید: 
من بر او ترحم کردم، پس میفرماید، آیا رحم تو بیشتر از رحمت من بود.
و چه بسیار براى این حدیث نظائری است که حافظین آنرا نقل کرده اند 
رجوع به کنز العمال ج 3 ص 196 کنید.

عمر اولین منهدم کننده آثار نبوی+سند
راى خلیفه شجره رضوان
از نافع نقل شده گوید:
مردم می آمدند نزد درختی که رسول خدا صلى الله علیه و آله در زیر آن بیعت رضوان نمود.
پس در آنجا نماز می خواندند پس به گوش عمر رسید، پس مردم را تهدید کرد و دستور داد آن را قطع کنند.
ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه ج 1 ص 60  و گوید:
مردم بعد از وفات رسول خدا صلى الله علیه و آله می آمدند نزد درختی که در زیر آن بیعت رضوان شده بود. نماز می خواندند پس عمر گفت:
اى مردم می بینم شما را که به پرستیدن بت برگشته اید بدانید که هیچکس از امروز حق ندارد نزد این درخت بیاید و چنانچه آمد او را با شمشیر خواهم کشت همچنان که مرتد کشته می شود و دستور داد آنرا بریدند.(سیرة عمر لابن الجوزى ص 107، الطبقات الکبرى لابن سعد، السیرة الحلبیة ج 3 /  29، فتح الباری ج 7 / 361 وقد صححه، ارشاد السارى ج 6 / 337، شرح المواهب  للزرقانی ج 2 / 207، الدر المنثور ج 6 / 73، عمدة القارى ج 8 / 284 وقال:  اسناد صحیح.)

نافرمانی از فرمان رسول الله+سند
بخاری با سند خود در باب قول المریض: قوموا عنی از کتاب المرضی،صفحه 5،جزء 4 از عبیدالله بن عبدالله بن عتبه بن مسعود،از ابن عباس نقل نموده است: به هنگام احتضار پیامبر عده ای از مردان ،از جمله عمر بن خطاب در خانه آن حضرت بودند،پیامبر (ص) فرمود: هلم اکتب لکم کتابا لا تضلوا بعده بیاورید تا برایتان نوشته ای بنویسم که پس از آن هرگز گمراه نشوید. عمر گفت: درد بر او غلبه کرده قرآن ما را کفایت میکند. بین افراد نزاع و اختلاف افتاد، بعضی گفتند :بگذارید نوشته ای برایتان بنویسد که پس از آن گمراه نگردید. و بعضی گفته عمر را تکرار می کردند. پس آنگاه که سر و صدا و اختلاف نزد پیامبر بالا گرفت به آنها فرمود:برخیزید.
ابن عباس،همواره می گفت:مصیبت،تمام مصیبت آن وقتی بود که با اختلاف و سرو صدا،بین پیامبر(ص) و آنچه می خواست بنویسد حایل شدند.
این حدیث از احادیثی است که در صحت و صدور آن جای هیچ سخن و تردیدی نیست. بخاری آن را در چند جای صحیح خود نقل نموده در کتاب علم،ص22،جزء 1 و در 6 مورد دیگر و مسلم در صحیح خود در آخر وصایا،آن را آورده است در صفحه 14،جزء 2 - احمد بن حنبل در مسند جزء 1،ص325 از ابن عباس و همچنین سایر نویسنگان سنن و اخبار آن را نقل نموده اند.و از دیگر دانشمندان اهل سنت ابوبکر احمد بن عبدالعزیز جوهری،در کتاب سقیفه چنانکه در صفحه 20،جلد 2شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید آمده است از ابن عباس آورده که به هنگام احتضار پیامبر،مردانی در خانه بودند: عمربن خطاب جزو آنان بود،رسول خدا(ص) فرمود:دوات و کاغذی بیاوردید برای شما نامه ای بنویسم که پس از من هرگز گمراه نشوید. عمر در این موقع کلمه ای گفت که معنایش چنین است :درد بر پیامبر غلبه کرده هذیان می گوید و سپس اضافه کرد «حسبنا کتاب الله »کتاب خدا ما را کفایت می کند افرادی که در خانه بودند اختلاف و نزاع کردند : بعضی میگفتند بیآورید تا پیامبر برای شما بنویسد و بعضی گفته عمر را تکرار می کردند ، پس آن گاه که حرف های ناروا و اختلاف زیاد شد ، پیامبر خشمگین شده ،فرمود: «قوموا عنی» از نزد من برخیزید.
بخاری در صحیح خود در کتاب جهاد و سیر،در باب جوایز وفد ص 118،ج 2 آورده که قبیصه برای ما ،چنین روایت کرده است : ابن عتیبه ،از سلمان احول،از سعید بن جبیر،از ابن عباس آورده است که  یوم الخمسین و ما یوم الخمسین ثم بکی حتی خضب دمعه الحصباء:روز پنجشنبه،چه روز پنجشنبه ای! آنگاه ابن عباس آنقدر گریه کرد که سنگ ریزه های جلویش تر شد.سپس اضافه کرد: روز پنجشنبه درد پیامبر سخت شد در این هنگام فرمود: کاعذی بیاورید تا برای شما نوشته ای بنویسم که پس از آن هرگز گمراه نشوید آنگاه به نزاع پرداختند-در حالی که نباید در پیش پیامبر نزاع کرد- در این وقت گفتند «هجر رسول الله» پیامبر عقلش را از دست داده هذیان می گوید.پیامبر (ص) فرمود :«دعونی فالذی انا فیه خیر مما تدعونی الیه» مرا واگذارید،حالی که در آن هستم برایم بهتر است تا آنچه مرا به آن می خوانید.
پیامبر (ص) به سه چیز هنگام مرگ وصیت کرد،فرمود:مشرکان را از جزیرة العرب اخراج نمائید.به هیئت های که به مدینه می آیند ، آنطور که من جایزه میدادم،جایزه دهید.(راوی گفته است:)سومی را فراموش کرده ام. ،سومی که فراموش شده ،غیر از آنچه پیامبر (ص) میخواست برای آنها بنویسد تا از گمراهی نجات یابند،چیزی نبوده است. سیاست،محدثان را به فراموشی آن واداشته است. سایر محدثان این حدیث را مسلم در صحیح خود ،در آخر کتاب وصیت ، آورده و احمد در مسند خود از ابن عباس نقل نموده است ج1 ص 22 سایر محدثان نیز آن را نقل کرده اند
مسلم در کتاب وصیت صحیح،از سعید بن جبیر،از طرق دیگری،آن را از ابن عباس روایت کرده است که گفت: روز پنجشنبه ،اما چه روز پنجشنبه ای سپس اشک از چشمش جاری گردید و دانه های آن همچون دانه های لؤلؤ به بند کشیده از گونه هایش سرازیر گردید،گفت:پیامبر فرمود:
دوات و کتف گوسفندی یا لوح و دواتی بیاوردید تا برایتان نوشته ای بنویسم که پس از آن هرگز گمراه نشوید اما گفتند :«ان رسول الله یهجر» رسول خدا هذیان میگوید احمد بن حنبل در ص 355 ج1 مسند آن را آورده و دیگران نیز نقل نموده اند.
کسی که حول و حوش این مصیبت بزرگ،در صحاح، به مطالعه و تحقیق پردازد میابد: اول کسی که آن روز گفت:«هجر رسول الله» (رسول خدا هذیان میگوید) فقط عمر بوده است . پس از آن، دیگران که با وی هم رأی بودند این حرف را تکرار کرده اند: زیرا،در حدیث نخست(حدیثی که بخاری از عبید الله بن عبدالله بن عتبة بن مسعود از ابن عباس آورده و مسلم و دیگران نیز نقل کرده اند.)که ابن عباس گفته است: افرادی که در خانه بودند به جدال و گفت و گو پرداختند: بعضی می گفتند:( کاغذ آورید) تا پیامبر برایتان نوشته ای بنویسد که پس از آن، هرگز گمراه نشوید.و بعضی سخن عمر را می گفتند: (پیامبر هذیان می گوید) عقلش را از دست داده است.
در روایتی که یکی از مورخین اهل سنت طبرانی در کتاب اوسط ، از عمر آورده آورده است: هنگامی که پیامبر (ص) مریض شد ، فرمود: کاغذ و دواتی بیاورید تا مطالبی برایتان بنویسم که پس از آن، هیچ گاه گمراه نشوید. زنان از پشت پرده گفتند: مگر نمی شنوید که پیامبر چه می گوید؟
عمر می گوید:
شما همان زنان اطراف یوسف هستید(هرگاه پیامبر مریض می شود،چشمان خود می فشارید(گریه می کنید) و هر گاه بهبودی می یابد به گردنش سوار می شوید. عمر می گوید:پیامبر فرمود: آنها را رها کنید که از شما بهترند. «دعوهن فانهن خیر منکم».
آیا این است انجام فرمان خدا و رسول اطیعوا الله واطیعوا الرسول
ما آتیکم الرسول فخذوه ومانهاکم عنه فانتهوا
آنچه پیامبر به شما عطا کرد،بگیرید و از آنچه شما را نهی نمود ،اجتناب ورزید.
مگر عمر نمیدانست که خداوند فرموده: و ما ینطق عن الهوی(3)ان هو الا وحی یوحی(4)
هرگز به هوای نفس سخن نمی گوید(3)سخن او غیر وحی خدا نیست(4)))
آیا این است رعایت این آیه که میفرماید:
و ما کان لمومن و لا مومنة اذا قضی و رسوله امرا ان یکون لهم الخیرة من امرهم و من یعص الله و رسوله فقد ضل ضللا مبینا
هیچ مرد و زن مومن را در کاری که خدا و رسول حکم کنند اراده و اختیاری نیست و هر کس نافرمانی خدا و رسول کند دانسته به گمراهی سخت و آشکاری افتاده است.
اَللهُمَ صَلِ عَلی مُحَمّد وَ آلِ مُحَمّد و عَجِل فَرَجَهُم

اهل سنت

حقانیت شیعه

خلیفه دوم اهل سنت

شیعه

عمر

با نظرات ارزنده خود ما را یاری کنید (۰)

نظراتی که بصورت خصوصی ارسال می شوند امکان نمایش و پاسخگویی از طرف مدیر را ندارند

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی

ابزار هدایت به بالای صفحه